تبليغاتX
مامان و گلك
 
برای این همه دیر کرد معذرت می خوام

نه بی معرفت نشدم شهرزاد.... تو که خودت داری می بینی همه چیو... یک کم مادر جون بود و درگگیر کارهاش بودیم ، الان هم گرفتاری ها و بدبختی های خودمون. راسنی شهرزاد من حالم زیاد خوب نیست. امروز دکتر بازی رو شروع کردم... باید الان ازت بخوام برام دعا کنی؟ نمی دونم... احتمالا زیاد مهم نیست که چه بلایی سرم بیاد. یه طورایی همش تسلیم ام....

 

 

 

گلکت هم که خوبه... می خواستم روز مادر بیام این جا رو آپ کنم اما مثه دیوانه ها بودم. امسال به هیچ کس روز مادر و تبریک نگفتم... دلم نمی یومد... محبوبه هم شبش پیش ما بود...من چطوری می تونم خوب؟ هوووم؟

 

 

2 نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:48  توسط شهرزاد  | 
 

 
خاطرات روز تولد تو

محبوبه چهارشنبه رفته بود با دوستاش اردو...

امروز عکس های اردو رو آورده بود این جا

گاهی فکر می کنم که شهرزاد انگار همین جاست

انگار تو خونه ی ما فوت کرده که این جا بمونه...

محبوبه الان داره فیزیک می خونه چون فردا امتحان فیزیک داره و من دارم نگاهش می کنم .

این چیز ها رو که می بینم ، گریه ام می گیره

من شهرزاد رو خیلی خیلی دوست دارم

تو این چند ماهه هی با خودم می گم آخه این همه آدم بی مصرف تو دنیا هست چرا شهرزاد؟

اما خوب انگار...

راستی شهرزاد باز هم تولدت مبارک

2 نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:22  توسط شهرزاد  | 
 

 
تولد

 

تولد مبارک شهرزاد

20 اردیبهشت

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:59  توسط شهرزاد  | 
 

 
ما تو را کم داریم

شهرزاد

چرا تو خواب من هنوز زنده ای؟

چرا تو خواب من تو همون خونه هستی؟

چرا هنوز هم برات کلی مهمون میاد؟

شهرزاد؟

الان یک هفته است که شاید هر شب خوابتو می بینم.

از همون اولم که رفتی، تقریبا هر وقت خوابتو می دیدم این بود که تو زنده شدی ...

این که ما اشتباه کردیم

این که ما اشتباه فهمیدیم

شهرزاد

تو تمام این خواب ها رو به روی من نشستی

بهت می گم شهرزاد

نمی دونی رفتن یه عزیز چقدر دردناکه...

و تو می خندی

همین

...

...

...

صبح که از خواب بیدار شدم

کلی توی رختخواب گریه کردم

شهرزاد ما تو را کم داریم

باور می کنی؟

2 نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:24  توسط شهرزاد  | 
 

 
شهرزاد

ميدانم ديگر رفتنی شدی.... ميدانم. امشب ... که شب نيست... بگوييم صبح بهتر است.... ميروی... ميرويد.
تمام ستاره هايم را لا بلای ابرها پنهان می کنم.... اشک هايم با هم اغوشی بالش هيچ لذتی ندارد.... رخوت و تنهايی روزهايی که می آيند در من تکرار می شود هميشه اينطور بوده.... هميشه.... شايد تقدير اين بود....
خودخواهی هايم را دفن کرده ام.... و شما را به او سپرده ام.... ميدانم .... ميدانم خورشيد مهربان است حتی حالا که ....باران را رهسپار زمین کرده
حالا با روزهای بارانی هم پشت پنجره ها.... روی غبار بخار
تنفس گرما و سرما .... اسمت را می نويسم و روبرويش به اندازهی هر شبی که می گذرد يک علامت ميگذارم...
ميدانم او مهربان است و ستاره هايم را زود به من برمی گرداند.... من ميدانم....

 

 

 

این متن رو شهرزاد اسفند ۸۴ وقتی برای تعطیلات عید برای اولین بار رشت نبودیم تو وبلاگم نوشته بود. برای بهار ۸۵

موقع تحویل سال همه پیش شهرزاد بودیم

 

2 نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:43  توسط شهرزاد  | 
 

 
دنیای آرام خیالی

 

مزار شهرزاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می دانم که خیالی است

می دانم که باورش کمی سخت است

اما آرزویی است که هر روز با خودم تکرار می کنم

 

کاش

دنیا کمی مهربان تر بود

از هیچ چشمی اشکی جاری نمی شد

هیچ کودکی از آغوش مهربان و گرم مادرش جدا نمی شد

 

کاش

هیچ دست کوچکی خسته از کار نمی شد

 

کاش

هیچ انسانی برای غذا

ظرف آشغال را جستجو نمی کرد

هیچ کودکی برای خرج خانه

رنج کار کردن بر دوش نداشت

هیچ انسانی شب ها با درد نمی خوابید

 

در خیال من همه در خانه گرم زندگی می کنند

هیچ کس از سرما نمی لرزد

و هیچ کس روی مقوا نمی خوابد

در خیال من جنگ معنا ندارد

هیچ کودکی از دوری پدر اشک نمی ریزد

هیچ کودکی حسرت مدرسه رفتن ندارد

همه معلم ها با بچه ها دوست هستند

 

در دنیای خیالی من هیچ آرزویی

برای هیچ انسانی آرزو نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:

1- این یکی از شعر-انشا های محبوبه ( دختر شهرزاد=گلک ) در سال 85 هست.

2- هنوز دفتر شعر های شهرزاد به دستم نرسیده که شعر هاشو این جا بنویسم.

3- کماکان از همه دوستان که به این جا سر می زنن ممنونم.

4- این عکس تقریبا 10-11 روز بعد از فوت شهرزاد گرفته شده و هنوز سنگ مزارشو نذاشته بودن اما در فرصت های بعدی حتما عکس جدید می ذارم.

 

 

 

 

 

با تشکر

سحر اخوان(خواهر زاده شهرزاد)

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:22  توسط شهرزاد  | 
 

 
خواب شهرزاد را دیدم

سلام
وبلاگ شهرزاد به دست من سپرده شده
شهرزاد تو خونه ی ما فوت کرد
جلو چشم های من
چند روز قبل از رفتنش
پس ورد بلاگ و به من داد
من خواهرزاده شهرزاد هستم

sahar_akh63@yahoo.com
www.abstract.blogfa.com
sahar.akhavan@gmail.com

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 2:41  توسط شهرزاد  | 
 

 
شهرزاد رفت



شهرزاد قصه گوی من رفت
دلم برایش تنگ شده
این جا را هم در آخرین روز ها به من سپرد
که هر از گاهی بیایم و خاک از رویش بتکانم

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:9  توسط شهرزاد  | 
 

 
سهم من .....

سهم من است...

روزهاییست که در پیچ وخم تقویم زمانه

راه گم کرده است

نفس خسته ایی که نمیداند

دم و بازدم کدام است

آری سهم من است....

قطره خونی آلوده در آغوش یک همخوابگی خاموش

سایه ی فراموش شده بر دیوار خاکستری

وارث آسمان..... با ستاره ی شکسته در دستانم

وارث زمین.... با تقدیری لبریز از هوای کویرم

سهم من گم شدن در خود.....در فریاد خسته ی روزگار است

مشتاق رفتنم ...پر کشیدن در دیار رهایی

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:43  توسط شهرزاد  | 
 

 
باور کنم....!!!!!

باور کنم

که در خاطراتت سایه شدم
بگو... تا کی

حسرت دیدار را در خواب شبانه جستجو کنم

چگونه فراموش کنم


که در حریق بهتان یک توهم مرا رها کردی

باور های کثیف روزگار

نگاه مهربانت را از من گرفت
چگونه به قضاوت نشستی که مرا


اینگونه به چوب حراج سپردی
باور کنم

که مرا ارزان فروخته ای

              

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:14  توسط شهرزاد  |