تبليغاتX
مامان و گلك
 
من او ندارم...منم ميگويم...من او ندارم...

دوباره دلم برايت تنگ شده

پنجره تنهايي صدايم  مي كند

امشب  بي قراري  مهمان نگاهم شده

پريشاني بي رحمانه به ديوار دلم مي كوبد

اشك  بر ايينه نگاهم تلنگر ميزند

دوباره مي گويم...دلم برايت تنگ شده
*****************************

عشق من...ا مشب نيستي  من و گلكم  بد جوري دلتنگيم...آخه عزيزم  بدون تو

 سكوت مهمون ما شده..


نميدوني  چقدر دلتنگم...آخه وقتي تو خو نه ايي  تمام دردام  پر ميكشه و ميره

راحتتر  نفس ميكشم...

 غصه ها از ياد م ميره...وقتي تو خونه ايي    آ رامش  تو رگهام جاري ميشه

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 2:23  توسط شهرزاد  | 
 

 

صبوري تو را چگونه بنويسم

صحراي محشر...هياهوي انسان ها

جماعتي سر گشته و حيران

و تو صبور تر از هميشه

جماعتي سر گردان... پريشان

دلهره ي پرسش و پاسخ

اما تو ...محكم  و استوار...

فرشته ها به ديدار تو صف كشيده اند
 
تو راز خلقتي

..................................................................." تقديم به نوشي عزيزم"

دوستا ي خوب اين روز ها  خيلي از دلها  براي نوشي و جو جه هاش تنگ شده

نوشي عزيز ماد ريه كه سرپرستي دوتا از بچه هاش به عهد ه اونه...روز گار غريبه

هيچ و قت گلايه نكرد  نه از روز گار  و نه از  رفيق نيم راهش...صبوري اين مادر 

قابل تحسينه...قابل ستايشه... تو اين روزهاي سخت  كه  اين مادر عزيز به نوعي از

گل هاي زندگيش جدا مونده ...

اميدوارم دل هايي پيدا بشه  كه با  دل اين مادر هم صدا بشن و بر در خونه خدا

بكوبند...

به اين اميد  كه خداي مهربون  در جايي كه قانون جواب نميده

جواب دل اين مادر صبور را بده  و جوجه هاي نازشو به آ شيونه برگردونه.........

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 18:10  توسط شهرزاد  | 
 

 
ٍسلام...

سلام

مدت ها بود كه مي خواستم يه وبلاگ درست كنم .

حدود دو سال هست كه خودم فقط وبلاگ خونم.ماجرا از اين جا آغاز شد

بعد از تولد دخترم بيماري نهفته من آشكار شد ، دكتر هاي قبلي مي گفتند كه

آسم دارم ، ولي بعد از دوا و درمون نادرست يكي از متخصصين متوجه شد كه من

"برونشيت تازي" دارم . اين بيماري يك معلوليت ريوي هست زياد آزار دهنده نيست

ولي قدرت خيلي از كار ها رو از من گرفته .حالا كه معلوم شده كه چه مشكلي دارم

و تحت درمان قرار گرفتم راحت تر باهاش كنار ميام .

اوايل خيلي سخت بود .افسرده شده بودم و خيلي گوشه گير اما يه روز به توصيه

دكترم با دنياي نت آشنا شدم .كم و بيش دوستاني دارم يا مثل من مادرند يا دختر

هاي جووني كه هزار تا درد دل دارند، يا حتي پسر هايي كه حرف هايي واسه گفتن

 دارند.

حالا بعد از اين همه مدت خودم اومدم بنويسم .شايد حرف هاي من هم به درد

كساني بخوره و بتونن از تجربه هاي زندگي من استفاده كنن و بتونيم پاي درد دل هم

 بشينيم حرف هاي من درد دل هاي يه مادره! يه مادر كه يك دختر ۱۰ ساله داره و به

اندازه ............ دوسش داره.

اگه تو پست هاي بعدي گفتم گلك منظور همون دخترمه و اگه اسمي از عشق من

 بردم همسرمه كه خيلي دوسش دارم  و هميشه بهش مي گم "محمد من بي تو

مي ميرم"

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 18:23  توسط شهرزاد  |