|
کو دکی2 ....سایه های یک زندگی
بهشت قشنگ مارو" مادر" ساخته بود در اوج خواستن ها زندگي ميكرديم اما آموخته بوديم كه ياد گرفته بودم كه خيلي آروم و بي صدا باشم ********************************
قصه ي من از نبودن بود قصه ي تو از پرواز زمان به من سكوت آموخت و به تو پرواز زندگي خالي بود از عشق از رفتن...از چشم هاي معصوم وتو آموختي به ستاره كه دل به آسمان نسپارد صلابت بودنت كليد رهايي روزهايم بود صدايم كن...قبل از اينكه به پايان برسم. |
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 18:45 توسط شهرزاد
|
|
|
کودکی(1)
زند گي آدما چند مرحله ست.... ياد آوري دوران كودكي هميشه لذت بخشه ****************************** در كو چه هاي كودكي دويد م شيطنت هايم گم شد باز دويد م بغض كرد م عروسكم لال بود حرف هايم بي جواب مي ماند هم باز يهايم فر يبم ميدادند با اشك هايم تيله بازي كردند دويد م با آدمك هاي قصه هايم حادثه ساختم تكيه بر ابرها اوج مي گرفتم بهانه هايم كوچك بود د لتنگي معنا نداشت و دستان مادر بوي عشق ميداد |
|
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 0:26 توسط شهرزاد
|
|
|
خدا قاضی خوبیه .....
****************************** ديدنت را دوست دارم پس از ساليان كه گذرانديم بدون هم دوست دارم ببينمت جاي پاي زمان را بر چهره ات غبار روز هاي نبودنم را بر مو هايت دوست دارم بدانم چگونه مرا در لابلاي خاطراتت مدفون كردي؟ قصه گوي شبهاي تنهايت كيست؟ سالهای بدون من چگونه گذشت؟ |
|
2
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 19:45 توسط شهرزاد
|
|
|
خسته ام....................
خسته از خواستن ها از پرواز باد باد ك ها خسته از تقويم كه به من ميگويد: روزهايي گذشت خسته از ساعت كه مرا ثا نيه به ثانيه بدنبالش كشاند خسته از قاصد ك كه آرزو هايم را به سفر برد از انتظار از صندلي خالي تو كه روبرويم نشسته
خسته از كتاب نيمه خوا ند ه ام از نوشتن بر كاغذ هاي كا هي خسته از بي خيالي كه آ مد ولي همد مم نشد خسته از هفته اي كه هفت روز دارد از روز پاياني هفته كه جمعه نام دارد خسته ام ... خسته ام حتي از خاكي كه مرا در آغوش خواهد گرفت ********************************************شهرزاد امروز خیلی دلگیرم نمیدونم؟ شاید بخاطر اینکه هفته ای خوبی نداشتم...حالم زیاد خوب نیست سعی می کنم بروی خودم نیارم...از آه وناله بیزارم تو این روزا بیشتر میرم سراغ یادداشت های قدیمی لا به لای اونا نوشته ی بالا را پیدا کردم............. یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده بود که اینو نوشتم ولی خسته ام....خیلی چرا بعضی آدمای دور و برمون فکر میکنند سکوت نشونه اینه که تو هیچی حالیت نیست!!!!! سعی میکنم فراموش کنم!!!!!!!!!!!!
|
|
2
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 18:50 توسط شهرزاد
|
|
|
غربت را دوست ندارم
غربت فرياد زد نفس در حسرت ديدار سقوط مي كند دلم مي خواست تا د لم بداند غربت مهربان نيست تقدير در دفتر روزانه ام قربت را به غلط با " غ " نوشت !!! غربت به ياد گار اسمت را از من گرفت و من اينجا يادت را با خودم تا بي نهايت بودن به همراه خواهم داشت
"تقدیم به دوستان خوبم رویا و بابک"
.........................................................................................شهرزاد............
یه سلام دیگه تو اولین شب گرم مردادماه
میخواستم چیزی بنویسم
دلم می خواست دوستای خوبم را تو غربت شاد کنم
تلاشم بیهوده بود کجای این زمونه..." غربت" شادی میاره
شما هم دوستی و عزیزی تو غربت دارید!!!
|
|
2
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 23:12 توسط شهرزاد
|
|