تبليغاتX
مامان و گلك
 
کو دکی2 ....سایه های یک زندگی

بهشت قشنگ مارو" مادر" ساخته بود

 در اوج خواستن ها  زندگي ميكرديم اما آموخته بوديم كه
با اونها فخر نفروشيم
و ديگران را در آ ن شريك كنيم براي همين خونه ي ما دنياي شيرين بچه هاي فاميل بود
"زند گي جريان داشت"
برادر بزرگم به سربازي ميره...يادم مياد تمام شبها با ترانه "برادر جان" داريوش اشك ميرختيم
روزگار عجيبي بود حالا كه بهش فكر مي كنم مي بينم" دلتنگي هامون "چقدر قشنگ بود
آخرين روز هاي كوكي نزديك ميشد
خيلي زود فهميدم كه خواهرم تو مرحله ازدواج قرار گرفته
واين اتفاق " كابوس" دوران كودكي من بود
تمام وجود من در خواهرم خلاصه مي شد دستاش برام مثل مادر مهربان بود
روز هايي كه مادر را در كنار نداشتم و سرش به برادر ناتوانم گرم بود
آغوش خواهرم  پناهگاه من مي شد
روزهايي كه تو خونمون هياهو بود بروبيايي ...من غمگين يه گوشه مي نشستم و بغض مي كردم
خواهرم بعد از ازدواج از شهرمون رفت
حالا كيلومترها از هم فاصله داشتيم
همه منو دختر معقول و آرومي ميدونستند  ...عكس العمل من به جدايي "سكوت"  شد
ساعت هاي تنهاييم كتاب مي خوندم...ودر خلوت خودم با" خدا" درد دل مي كردم

ياد گرفته بودم كه خيلي آروم و بي صدا باشم 
تو اون روزها ياد گرفتم كه " بنويسم". آرامش از دست رفته ام  كم كم دوباره     به سراغم اومد
حالا كم كم زمزمه هاي مي شنيد م " براي خودش بزرگ شده ...خانمي شده" سعي ميكردم
از دنياي  اطرافم بيشتر سر در بيارم
پشت ديوار هاي خونه خبر هايي بود
هروز اخبار تلويزيون...نوشته هاي روزنامه ها
پيكر هاي شهيد اني كه روي دستان مردم شهر مي چرخيد
گوياي خيلي چيز ها بود
هزارها جانباز و زخمي در ميان ما جا گرفتند
ومن ياد گرفتم كه ميون ما انسانهايي زند گي ميكنند
كه خيلي ساده ميتونن به متعلقات دنيا پشت كنند
و تا اوج آسمون ها پرواز
خاطره ي كه از اون روز ها دارم يكي از "بهترين خاطراتمه"
مادرم بخاطر يه عمل جراحي تو بيمارستان بستري بود
منم به عنوان همراه چند روزي تو بيمارستان بودم
طبقه سوم بيمارستان متعلق به زخمي هاي جنگ بود
يه روز براي  خريد دارو به طبقه اول اومدم ...كنار ورودي چند تا تلفن راه دور بود
يكي از مجروحين  كه يكي از پا هاشو از دست داده بود
داشت به سختي از تلفن  استفاده ميكرد براي گرفتن شماره بايد خودشو از صندلي بلند ميكرد
تو اون وضعيت خيلي نا جور بود... با دلهره جلو رفتم
و بعد از سلام كردن گفتم اگه دوست داريد بديد شماره را براتون بگيرم
گفت: زحمت ميشه براتون
گفتم: زحمتي نيست ...زحمتو شما كشديد كه به جنگ رفتيد
با شك و ترديد نگاهي به من كرد و گفت:مسخر ه ام مي كنيد
گفتم : نه بخدا..تازه بايد از شما تشكر كنم...هر كسي نميتونه از جوون خودش بگذره
حالا به عقيده و آرمانتون كاري ندارم اما هر دوتامون "ايراني" هستيم و "مسلمون"
شما يه كم پر رنگ تر و من يه كم كمرنگتر...
خنديد و گفت چرا: ؟؟؟
گفتم : شايد ظاهر من يه كمي نا خوشايند عقايد شما باشه
گفت: من كي با شم ...تازه مگه " آدمارو از ظاهرشون بايد شناخت  فكر نكنم شما اينجوري باشين
اگه اينطور بود كه بطرف من نميومديد ...
 خب حالا ...حالا كه اومدي يه زحمت بكش  اين شماره رابگير .نامزدم منتظره
بچه مسجد سليمون بود اسم خودش "علي بود" و اسم نامزدش " مريم"...عجب روزگاري بود
بعد از اون هر 2 روز يكبار ميرفتم علي را از بخش ميگرفتم
و ميبردمش پايين ...شمارشو ميگرفتم ......بعد از صحبت هاش مي بردمش تو اطاقش
تا اون روز كه زخم پاش عفوني شد ....اونو  از اين بيمارستان منتقل كردند...
روز خيلي بدي بود... نميدونم چرا يه جورايي حس ميكردم بهش مديونم
............................................
موقع خدا حافظي براي اون و مريم آرزوي خوشبختي وسلامتي كردم
يه جوري غريبي نگاه ميكرد...به من گفت : چي كار ميتونم برات بكنم
با تعجب بهش گفتم: چيكار مي خواستي بكني ....تو وامثال تو هميشه هميشه تو ياد همه ي آدمها مي مونيد
فقط ياد ت باشه اگه همديگه رو تو اون دنيا ديد يم ...به خدا بگو منو ميشناسي...يه كمي هم سفارشو منو بكن...
خنديد و گفت: حالا تا اون وقت  و رفت....اون  روز آسمون هم با من باريد...
و ديدار  دوباره اون دوست خوب يكي از آرزو هام شد 

********************************

   

 قصه ي من از نبودن بود

                                                قصه ي تو از پرواز

                                         زمان به من سكوت آموخت

                                                     و به تو پرواز

                         زندگي خالي بود از عشق

                                      از رفتن...از چشم هاي معصوم

                                           وتو آموختي به ستاره

                                       كه دل به آسمان نسپارد

                                      صلابت بودنت كليد رهايي روزهايم بود

                                             صدايم كن...قبل از اينكه به

                                                                        پايان برسم.    

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 18:45  توسط شهرزاد  | 
 

 
کودکی(1)

زند گي آدما چند مرحله ست.... ياد آوري دوران كودكي هميشه لذت بخشه
بدون غرور اشك ميريزي...بدون بهانه مي خندي
وقتي چشمامو باز كردم ...خونه ي بزرگي رو ديدم كه سهم ما 2 تا اتاق بود
عمه ها ...عمو ها ...و مادر بزرگ
مادرم اونقدر مهربون و صبور بود  كه روزهاي زند گي مون  با تمام نا ملايمات قشنگ مي كرد
و پدر با اون قلب بي كينه اش ... بهمون ياد داد كه قلب آدما جاي كينه نيست
يه كم بزرگتر شدم عمه ها ازدواج كردند...عموها هم بدنبال كار و زندگي هر كدوم راهي دياري شدند
قسمت ما كوچ از خونه مادربزرگ شد
يه خونه كوچيك با 3 تا اتاق و يه سالن  ...تو حياطش يه حوض با ماهي هاي قرمز
همون سال راهي مدرسه شدم ...ياد گرفتم بنويسم
و اولين كلمه كه خودم با چسباندن حروف نوشتم "مادر " بود
آخ كه چقدر دلتنگ  اون روزام
يادش بخير...دفتر ديكته ام يه دفتر صد برگ نوري با جلد نارنجي بود
تو بچه گي هام خيلي زود بزرگ شدم ...خيلي زود فهميد م كه بايد از برادرم حمايت كنم با اينكه از من بزرگتر بود
ولي......به حمايت احتياج داشت
و مادر را ميديدم كه چه صبور و پر تلاش براي بهبودي اون به هر دري ميزنه
برادر و خواهر بزرگترم ومن كه از همه كوچك تر بودم مثل يك زنجير بهم وابسته
خواهرم مهربان مثل مادر  ...و برادر بزرگ كه پا به پاي پدر   ...و پشت پدر
همه مون دور هم بوديم بدون هيچ گلايه ...دنيامون قشنگ بود . شاديهامون خيلي گسترده نبود ...غم هامون سبقت گرفته بود اما همه زيز يك سقف بوديم
و تنفس هيچ غريبه ايي فضاي خونه را مسموم نكرده بود
خيلي زود خونه كوچك تبديل شد به يه خونه اي بزرگ  با حياطي بزرگ و پر ازگل
بوي بهشت ميداد...مگه  بهشت كجاست ؟
جايي كه اطمينان باشه...جايي  كه مهر و محبت رو ترازو نباشه
جايي كه بشه بدون دغدغه خنديد...جاييكه غرور پر رنگ نباشه
و................................خونه ما بوي بهشت ميداد

******************************
 

در كو چه هاي  كودكي  دويد م

شيطنت هايم    گم شد

باز دويد م

بغض كرد م

عروسكم  لال بود

حرف  هايم  بي جواب مي ماند

هم باز يهايم  فر يبم ميدادند

با اشك هايم تيله بازي كردند

دويد م

با   آدمك هاي قصه هايم حادثه ساختم

تكيه بر ابرها اوج مي گرفتم

بهانه هايم  كوچك بود

د لتنگي معنا نداشت

           و

دستان  مادر  بوي عشق  ميداد 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 0:26  توسط شهرزاد  | 
 

 
خدا قاضی خوبیه .....


تابستان سال گذشته ...يه اتفاق و يه ديدار منو سالها به گذشته برد
البته خودم اصلا دوست نداشتم
من و گذشته من سالها بود كه از هم جدا شده بود يم
وبهش فكر نمي كردم
من ديده بودمش...اما مي خواستم كه نبينمش
خودش اومد بطرفم...سلام !! و احوالپرسي !!
نمي تونستم جواب ند م!! سلام .آغازي شد براي شروع حرفهاي ما
خيلي حرف زد بيشتر درد ودل بود
آخر حر فهاش رو كرد به من و گفت:
شهرزاد تو نفرينش كرده بودي؟
من گفتم : نفرين ؟ چرا ؟
گفت : آخه !!يه جورايي دربدر شده
يه جوري گرفتار شده


دلم لرزيد...من!! نفرين!! هيچوقت  بد كسي را نخواستم ...هيچوقت
فقط ياد مه !!خوب يادمه تو او ن شب هاي غريب كه دلم بد جوري تكه تكه شده بود
از خدا خواستم  خودش به قضاوت بشينه...
و حالابعد از اين همه سال
فهميد م خدا چه قاضي خوبيه ؟

******************************

ديدنت را دوست دارم

پس از ساليان كه گذرانديم

بدون هم

دوست دارم ببينمت

جاي پاي زمان را بر چهره ات

غبار روز هاي نبودنم را بر مو هايت

دوست دارم بدانم

چگونه مرا در لابلاي خاطراتت مدفون كردي؟

قصه گوي شبهاي تنهايت كيست؟

 سالهای بدون من چگونه گذشت؟   

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 19:45  توسط شهرزاد  | 
 

 
خسته ام....................

                        

خسته از خواستن ها

از پرواز باد باد ك ها

 

خسته از تقويم كه به من ميگويد: روزهايي گذشت

خسته از ساعت  كه مرا  ثا نيه به ثانيه بدنبالش كشاند

 

خسته از قاصد ك  كه آرزو هايم را به سفر برد

از انتظار

 

از صندلي خالي تو كه  روبرويم نشسته

 

خسته از

كتاب  نيمه خوا ند ه ام

از نوشتن بر كاغذ هاي كا هي

 

خسته از 

بي خيالي  كه آ مد ولي همد مم نشد

 

خسته از

هفته اي كه  هفت روز دارد

از روز  پاياني هفته  كه جمعه  نام دارد

 

خسته ام ... خسته ام

 

حتي از خاكي  كه مرا در آغوش خواهد  گرفت

********************************************شهرزاد

 امروز  خیلی دلگیرم

نمیدونم؟

شاید بخاطر اینکه هفته ای خوبی نداشتم...حالم زیاد خوب نیست

سعی می کنم بروی خودم نیارم...از آه وناله بیزارم

تو این روزا بیشتر میرم سراغ یادداشت های قدیمی لا به لای اونا نوشته ی بالا را پیدا کردم.............

یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده بود که اینو نوشتم ولی خسته ام....خیلی

چرا بعضی آدمای دور و برمون فکر میکنند سکوت نشونه اینه که تو هیچی

حالیت نیست!!!!!

سعی میکنم فراموش کنم!!!!!!!!!!!!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 18:50  توسط شهرزاد  | 
 

 
غربت را دوست ندارم

A picture of steps leading up to an illuminating white light.

غربت فرياد زد

نفس در حسرت ديدار سقوط مي كند

 

دلم مي خواست  تا د لم بداند

غربت مهربان نيست

 

تقدير  در دفتر روزانه ام

 

قربت را  به غلط با "  غ "  نوشت !!!

 

غربت  به ياد گار 

اسمت  را از من گرفت

 

و  من اينجا 

يادت  را با خودم تا بي نهايت بودن

به همراه خواهم داشت

 

"تقدیم به دوستان خوبم رویا و بابک"

 

.........................................................................................شهرزاد............

 

یه سلام دیگه تو اولین شب گرم مردادماه

 

میخواستم چیزی بنویسم

 

دلم می خواست دوستای خوبم را تو غربت شاد کنم

 

تلاشم بیهوده بود  کجای این زمونه..." غربت" شادی میاره

 

شما هم دوستی و عزیزی تو غربت دارید!!!

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 23:12  توسط شهرزاد  |