تبليغاتX
مامان و گلك
 
قصه ی انتظار .....

 

  نامه ام را با جوهر  عشق مي نویسم ....دوباره  با شنيدن نام تو    سفره ي دلم باز شده است..........

  مي خواهم از دلم بنويسم.... مثل هزار عاشق.....مي خواهم  ساده و صمیمی

  برایت بگویم: ......

 

 كاش مي شد در اين روزها  ي بي قراري  مي ديد مت...

 

 كاش   زمين   تو ...زمين من... با هم فرق نداشت...

 

 روزگار غريب را نمي خواهم....دلهره ي روز هاي ابري را نمي خواهم...

 

 در دلت جا به اندازه يك دريا نمي خواهم...جايي به اندازه يك سر سوزن كافيست

 

  فرصتي بده...براي نوبت عاشقي براي  آنكه نميداند عشق را چگونه بنويسد

 

 گريه هاي بي دليل  ...از يك دل شكسته نمي خواهم...بهانه ي گریه را از

  تو می خواهم....

 

 اگر نا اميدم از روزگارم همه را به هيچ ميدهم ...

 

  تا تو مرا نا اميد به هيچستان نسپاري.

 

 با روزهاي انتظارم قصه ي زندگيم را مينويسم....اگر روي خوش نشانم بدهي

 

 براي ديدنت  چهل سه شنبه كم است ...تمام سه شنبه هاي عمرم پيشكشت

 

  اگر بگويي صبر كن....من قول ميدهم  تا آخرين روز بي گلايه صبر پيشه كنم

 

  آروزهايم را  به قاصدك داده ام....من با تو حتي آرزويي هم ندارم.

 

 تو بيا.... و بايك نگاه فقط يك نگاه اين دل را زير و رو كن ...

  

حالا كه قصه اين است من منتظر بمانم...باشد...گلايه ايي نيست ...

 

 من منتظر مي مانم.... انتظار براي من...عبادت است ....

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 16:26  توسط شهرزاد  | 
 

 
49 ـآ پله..........

فاصله ي من از تو 49 تا پله است

بي طا قتي منو ميدوني ...صداي خس خس نفس هامو  مي شناسي

ازمن نپرس !!!   امروز حالت چطور ه ؟ حال منو تو بهتر از من ميدوني

  ..  ...هميشه ما با نگاهامون حر ف ميزديم...يادته خودت اينطوري ياد م  دادي

دلت مي خواست خيلي صبور باشم...ميدوني خودت خيلي صبوري

بخدا فرداي قيامت حضرت ايوب از اين همه صبر و طاقت تو متحير ميشه

تا حالا متوجه شدي كه طاقت نگاه كردن به دستاتو ندارم

دستاي كه پراز چين و چروك شده...كم طا قت شده

بازم براي من  قوي ترين و بهترين تكيه گاست

امروز  وقتي به چشات نگاه كردم...نگاهت نگرونم كرد...دلم لرزيد

داري از من دور ميشي...نگاهت اينو مي گفت ميدونم همه مون مسا فريم

ميدونم....همه حرفاتو از اون چشاي خسته ات خوند م

 ميدونم  دوست داري روز ها تند تند بگذره...چمدونت را ديدم كه با چه شوقي بستي ......

د رنگاهت  چه شوقي مي بينم....ودر من چه هراسي موج ميزنه

هميشه تو خوابام ...تو بيداريهام....همه جا ....همه جا تورو داشتم

 

مثل خدا....آره بخدا .....مثل خدا

 مي بيني حالا كه بديدنت ميام...ساكت مي مونم ..مي خوام تو حرف بزني...صداتو داشته باشم

 شبها هميشه وقت خواب بايد به سراغ اون پنجره بزرگه برم... ميدوني كدومو ميگم

 همون پنجره كناري سالن  !!! آخه از اونجا بهتر ميشه آسمونو ديد

 يه ستاره دارم....اون گوشه سمت راست... همونجايي كه اطاق توست...هم اسم خودته

هر شب با نيت تو بهش شب بخير ميگم...اونم نگام ميكنه...دلم آروم ميشه

اما ميدونم ....اونطرفتر  ....49 تا پله پايين تر  اون اتاق سمت راستي تو بيداري

تمام شب با اين هراس در گذره....صبح وقتي مياد ...ديگه پاورچين پاورچين سراغم نمياي

ديگه صداي گردش كليدو  نمي شنوم...

.حالا ديگه اون 4تا پايه فلزي بين من وتو با زبون وبي زبوني خط فاصله كشيده

ديگه راه رفتنت بدون اون نميشه....اما بدون من از اونا متنفرم....متنفرم

منو ...نفرت....من كه ياد گرفته بودم ...به همه چيز با نگاه مثبت نگاه كنم

پس چرا  دوباره اين حس نفرت به سراغم اومد ؟ نمي خواد تو بگي !!! خودم ميدونم

هر چيزي كه بين من و تو جدايي بندازه از چشم من دور ميشه...اينو همه ميدونن...حتي.....................

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 19:51  توسط شهرزاد  | 
 

 
باید بدانی .......................

 

 

 

 من ديگر نيستم...تا  روياي خواب هايت باشم

 

 شنیده ای می گویند... رودخانه ديگر برمسير گذشته اش سفر نمي كند

 

 

 باران هم که   باريد  اما غبار شيشه حسرت هنوز مانده است

 

 حتی   ديگر باد مارا بي دليل نمي خنداند

 

 پنج سال...تنها به يك دريچه ذل زدن و به هوایش قانع بودن

 

 تنها يك ستاره بود...هماني كه تو نشانم داده بودي

 

 محبت بود و عشق!!! آیا بود ...

 

 دروغ نبود...چرا غنچه هايمان  به گل ننشست؟

 

 التماس نكردم ...ايمان بر بي گناهيم  فرياد مي زد

 

 بايد بداني!!! عشق...تعلق است...انحلال تنهايست  

 

 اسارت است  اما بردگي نيست

 

 عشق نياز است ...نياز يه تمام ذرات هستي

 

 

 نيازمندت مي كند..  اما.....ذليلت نمي كند

 

             باید بدانی دیگر برای حرف زدن خیلی دیر شده!!

 

             باید بدانی ....................................

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 18:37  توسط شهرزاد  | 
 

 
به حرفهام گوش کن

 دلم می خواد امشب خیلی ساده و خودمونی باهات حرف بزنم

 نمی خوام چادر نماز سر کنم...سجاده هم نمیخوام...

 امشب خیلی بهم نزدیکی...حتی نزدیکتر از گرمای نفس هام

 هیچوقت اینطوری نشده بودم...این چند روزه خیلی همراهم بودم

 کمکم کردی........................

 مادر گفت:اگه یه روز دیدی خیلی گرفتاری ! ! !

 باید بیشتر از گذشته بیادش باشی ...گفتم : چرا ؟

 مادر گفت: چون دوست داره...آ خه میگن " خدا " هر کسی رو بیشتر دوست

 داشته باشه ...بیشتر به سراغش میاد...میخواد ببینه تو گرفتاریها و سختی ها

 چقدر بیادشی و چقدر و چطور ازش یاد می کنی !! 

 " خدا جونم خیلی ساده میگم تورو بخاطر تمام دادها و تمام ندادهات شکر میکنم"

 " میدونم چیزی رو که دادی نعمت بوده و چیزی رو که ندادی از سر حکمت"

************************

                                                     خدايم....

 

                                                 مرا در ميان نگاهت  غرق  كن

 

                                                       و زنجير اسارت را بر دستانم ببند

 

                           كه  اسارت در هواي تو چه شيرين است

 

                                       بگذار  روايت دوست داشتن  را از تو آغاز كنم

 

                                           باورم كن

 

                  من از بودنم فقط لحظه هاي  باتو بودنم را مي خواهم

 

                             زيستن را به من بياموز

 

                                مرا  ببر به حريم مهرباني  شقايق

 

                                       به صداقت قطره باران

 

                                    ببر به روح جاري خاك

 

                                   كه  عشق با  تعلق به تو معنا مي گيرد 

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 3:1  توسط شهرزاد  | 
 

 
يك روز با بنفشه

روزهايي تو زند گي آ د م  وجود  داره كه هيچ وقت پاك نميشه  گاهي اوقات كمرنگ ميشن  ولي هميشه

موندگاره
يكي از اين روزها برميگرده به آشنايي من و " بنفشه" فكر ميكنم سيزده ساله بودم
آغاز سال تحصيلي ... نشستن پشت يك نميكت جرقه ي  اين دوستي بود
دختري بود ساكت اما نا آرام  براي هر چيزي ساز  مخالف ميزد 
دوست نداشت كسي را به حريم خصوصي خودش راه بد ه... منم زياد پا فشاري نمي كردم
يه روز به من گفت : نمي خواي بدوني من كجا زندگي ميكنم و  پدر و مادر م چه كساني هستند ؟
چرا ؟ تو اين مدت سوال نپرسيدي؟  ...نگاش كردم   و گفتم: دوست داري حرف بزني ! بگو من ميشنوم
" نميدونم كجا بدنيا اومدم...نميدونم پدر  و مادرم از چه قومي هستند وقتي چشمامو باز كردم
تو شير خوارگاهي تو تهران  بودم ...كسي منتظر شيرين زباني  من نبود....كسي منتظر اولين روز راه نرفتنم نبود
دور و برم پر بود از بچه هاي مثل خودم  ....بچه هايي كه  در آغوش هيچ كس جايي نداشتند ...بدون اينكه خودشون بدونن چرا؟ و به چه علتي ؟
نميدونستم در مقابل حر فهاي " بنفشه چه عكس العملي انجام بدم !!
 باورش خيلي سخت بود
دختري كه چند ماهه همكلاسيم شده ...در خودش ...و باور هاش اينقدر تنهاست... خود منم روزهايي سختي داشتم ..
تنها بودم...مادرم بدنبال علاج بيماري برادرم بود.... كم كم تنهايي من و بنفشه يكي شده بود
سعي ميكرد يم با هم درس بخونيم ... كتاب ميخونديم...  مادرم متوجه قضايا شد
 
دلش ميخواست ا اين دوست جديد كه بخشي از وقت منو به خودش اختصاص داده بود  را بيشتر بشناسه
حالا ديگه بنفشه تو خونه ي ما جايي داشت و همه به يك نوعي دوسش داشتند
آخه بنفشه خيلي پاك و بي صفا و بي تو قع  محبت ميكرد ... مادرم متوجه ميشه بنفشه بيماره ...زمستونا رماتيسم عذابش ميداد
حالا ديگه مادرم دست بر دار نبود ... اونو نزد بهترين دكتر ها ميبره... و از اون مثل يكي از خود ما مراقبت ميكنه
روز ها ميگذره...توجه مادر به بنفشه رنگ و روي خيلي از چيز هارو عوض ميكنه...
رفتار سر كش بنفشه... كلام تند و تيز   ....همه همه از روح سر كشش پر مي گيره
با همديگه به سفر رفتيم...سفري كه تو خا طرات هر دوتامون يكي از بهترين سفر هاست
ميدونيد " بنفشه"يه نقطه آغاز بود مي خواست خيلي چيز ها ياد بگيره
اما نميدونست  خودش و دنياي پاكش به من خيلي چيز ها ياد داد
روزي ازش پرسيدم : "بنفشه تنهايي عذابت نميده" نگاهي به من كرد و گفت:
تو نمي فهمي تنهايي چيه...ناراحت نشي اما بيشتر از تنهايي اداي تنها بودن  را در مياري
گفتم : چطور؟
گفت:....شهرزاد ....خيلي از شب ها خوابيدم  با آرزوي اينكه روزي يكي بياد و بگه من مادرتم....من پدرتم....اما اون روز نيومد
خيلي از شبها كه كوچيك بودم...وقتي مريض ميشدم...آرزوم اين بود كه خودمو لوس كنم...زر بزنم...ويكي پيدا بشه نازمو بخره
حتي خواستم بدونم چرا و چه جوري شد كه به شير خوارگاه آورده شدم
اما هيچ وقت جوابي پيدا نكردم....اما تو تمام لحظات تنهايي ...يه موجي منو بدنبال خودش ميكشوند
تو باورم  اين نقش بسته بود كه زني كه كه منو به دنيا آورده و مادر منه....تو خلوتش در يك نقطه با من   يه فكر مشتر ك داره...." من....و....او"

********************************************

دوباره ديشب خيال تو مرا وسوسه كرد

 

روزهايي تنهاييم  را با تو قسمت مي كردم

 

دلم  را در آسمان مهربا نيت پروازمي دادم

 

 من و خيال من مي خواست        

 

روي بخار  پنجره ي  نا باوري تو يك قلب بكشد

 

مي خواستم اشك هايت را           

 

  رشته كنم وبه گردنم بيا ويزم       

 

مي خواستم در نا باوريت            

 

عشق را رنگ بزنم            

 

                                          اما               

 

انگاري خود م  را در آ يينه نگاه ميكردم

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 21:28  توسط شهرزاد  |