|
خاتون قصه های من.............
حادثه بود.... در مي كوبيد
آمده بود... با حضوري نا فر جام
آمده بود .... كه مارا به بازي بخواند
سادگي .... باورش كرد... دلخوش و سبك
او گرگ شد.... و ما بر ه هايي كه سوز سرما را باور نداشتيم
دويديم... سرخوش.... مست... لابلاي گلهاي كاغذي
هم آغوش نرگس ها .... در صحرايي پر از زنبق ها بنفش شديم
آسمان غريد.... ريزش باران... شلاق در دست باد هراسان بدنبال پناهگاه
شوق بودن در ويراني كوچه ها گريز از حادثه بود
خسته از اين بازي.... باز ي حادثه
ما بوديم.... اما گرگ رفته بود
رفته بود اما با خودش او را هم برده بود ...................................................................... نميدونم چرا روزهاي پاييز تمومي نداره.... هنوز دارم تو روزهاي پاييزي با خاطراتي
گلاويز ميشم كه عمري ازشون گذشته....
كاش ميشد خيلي شفاف بنويسم ... شايد پايان كابوس پاييز ميشد
وقتي 10 سالم بود.... و دلبسته دست هاي مهربون خاتون قصه هام
در يك اتفاق نا گريز .... كه هياهو و هلهله ... همه جارو پر كرده بود... من سو گوار بودم
خاتون قصه هام عروس ميشد.... و من در باورهام اونو به گرگ قصه هام مي سپردم
كسي باور نكرد من خيلي چيزا ميدونم.... هيچكس باور نكرد حتي خودش
تنها گل هاي كاغذي باغچه ميدونستند.... بوته هاي گل بعد از جشن براي هميشه خشك شدند
گل ها خشك شدند ....و من سكوت.... براي هميشه سكوت
چند روز پيش ..... در نگاه او فهميدم كه هميشه با اين سكوت خواهم مرد
خواهرم .... خاتون صبور قصه هاي منه
|
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 1:6 توسط شهرزاد
|
|
|
باران.... خاطره...!!!
شهر من ....شهر باران است...... و نگاهم تهي از خواستن اضطراب با هر قطره ي باران روي قلبم مي كوبد لحظه هايم....... سرشار از ترديد قد م هايم...... بي قرار منتظر مي ماند انتظاري بيهوده .......
صدا يت كه مي زنم ميدانم كه در هياهوي باران گم مي شود
خاطراتت را زير باران ريخته ام...... نمي خواهم زير باران تگاهم دوباره تكرار شوي بگذار ... در ياد من ....اين لحظه ها ........ خط پايان را تجربه كند.........
...............................................................
براي داشتن يك حس غريب كه سالها همراهته بايد بهاي گزافي بپردازي وقتي نگاهت با نگاه آشنا ي توي آينه گره مي خوره مو هاي سفيد را مي بيني كه جسورانه بهت ذ ل زدند جاي پاي چند خط دور بر چشمهات از يك طرف از همه بدتر ...قلبته كه يه درد هميشه همراهشه چشماتو مي بندي... نفس عميقي مي كشي و دوباره نگاه مي كني..... بايد دوباره ي باشه
|
|
2
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 0:9 توسط شهرزاد
|
|
|
نقطه.....
دستان گناه قلقلكم مي دهد....... هوس مرا به بازي مي خواند........ فريب........ زمزمه مي كند روي ابر سپيد .....نگاه مهربانت نوازشم داد احساس نگاهت..... داغم كرد خستگي هايم را در جاده رها كرده ام............ براي ديدن باغ شب بو ها مي روم......... رها..... رها تر از گذشته......... نوشتم..... نقطه سرخط .
|
|
2
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:59 توسط شهرزاد
|
|
|
فرصتی هست...
ميدانم كه فرصتي دوباره را تكرار مي كنم لا بلاي تمام روزهايي كه گذشت.... فرصت بود ميدانم... باز هم فرصت هست ......... سلام هر روز خورشيد ......... در روزهاي ابري...................... گم شدن يه دانه در دل سياه خاك همه و همه ...مي گويند فرصت هست پس كجاست؟ با كدام جاده....با كدام مسافر از راه مي رسد ؟؟؟ من ميدانم....تو هم ميداني.... فرصت هست شايد لاي كتاب پدر بزرگ مثل آن پوست خشكيده نارنج جا مانده است !!! من....تو....پيدايش ميكنيم.....به خورشيد نگاه كن نور از اوست.....به خاك دستي بكش........ آشناست....از جنس من....از جنس توست....... و اين عمري كه گذشت....عمري كه مي گذرد........ فرصتي بود.... فرصتي هست بيا.... بيا كه با افسوس بدرقه اش نكنيم.........
|
|
2
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 1:5 توسط شهرزاد
|
|
|
دل را به من بسپار....من و تو همدرديم
آمدم.................آمدم
با نفس هايم...با قد م هايم.....
آرام...آرام...
نه خسته بودم از روزگار...نه گلايه اي در دل ....
همه را در اين" دنياي خاكي"....به خاك سپردم...
راهي ديارت شدم ...گرچه" لايق" نبودم...
عاشق بودم....سر شار از تو...
تلاقي نگاهم در نگاهت...
هر آن چه بودم ...هر آنچه هستم را از يادم برد................
باران بود كه مي باريد...باران ...
زانوانم سست شد....در نگاه تو سجده كفر است!!!
اما بدان من كافر در گاه تو هستم...
به سجده نشستم...
در آغوشت غرق شدم....كفر ميگوييم؟ بگذار بگوييم...
گفتند: بخوان....!!!!
گفتم :چه؟
گفتند: در مقاوم" او" بايد بخواني...
زيارت عشق....زيارت عشق
زبان بند آمد... لهجه شكست...!!!!!
سر بدامنش گذاشتم....
نوازش دست تو بود...خودت بودي...
صدايت بود....گفتي:صدايم كن...
هر آنچه كه قلبت مي گويد...
نه زيارت مي خواهم....نه لهجه...نه زبان...
من و تو از يك صدايم.............
با من بگو....از" خودت" بگو...
" مرا ساده بخوان..."سادگيت" را مي خواهم
من گفتم: بگذار خاموش بمانم...
نگاهم را بخوان....نگاهم با تو حرفها دارد
اين روزها " دردمند" فراوان است ...بگذار" من" خاموش بمانم
نگاهم را به قرباني بپذير.................................
و... تو آمدي ...دستانم را گرفتي....مرا ...مرا به در وازه بهشت بردي
|
|
2
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 2:54 توسط شهرزاد
|
|