|
خاطرات رنگی....آدم های رنگی....
هنوز پاييز است........... هنوز در ميان برگهاي خيس........ بدنبال خاطراتم خاطراتي از آن كوچه پر و پيچ وخم يادت هست خانه ي تو..... آخرين خانه ي كوچه بود درب هاي چوبي منتظر دستهاي من بودند حوض كوچك خانه........... در آرزوي داشتن يك ماهي........... با حسرت تنگ روي طاقچه را تماشا ميكرد اتاق هاي تودر تو........ ديوارهاي پر خاطره.......... با حرفهايي برنگ سكوت....... سكوتي كه سالها بغضش را سنگين كرده بود هجوم حرفهاي تلخ و شيرين ما روح زنده ي خانه مي شد دنيايي داشتيم..... يادت هست !!!! يك دنياي رنگي......... با مدادهاي رنگيت دلبرانه........ به كاغذ سفيد طنازي مي آموختي سهم هر كدام ما يك رنگ..... به من مي گويي!!! سهم من چه رنگي بود ؟ .......................................................... دوستاي قديمي.... مثل يه دفتر خاطراتند وقتي بهشون نگاه مي كني ... روزهاي قديمي ... تازه ميشن روزهاي كه هر كدوم يه رنگي داشتند
تو اون سالهاي دو ر" من وتو" چه رنگي بوديم دنيامون چه رنگي بود حالاچي………… |
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 17:55 توسط شهرزاد
|
|
|
شايد ..... خدا چشمهايش را بسته!!!
فا صله ي من از تو
فقط يك نگاه است
سر م را بلند مي كنم تو آنجايي
روي ابر هاي سپيد نشسته اي
دست تكان ميدهي و من
تو را زير پلك چشمانم پنهان مي كنم تو را مي برم
مي برم به لذت رخوت تنهاييم
و تو را در آنجا نهان مي كنم حالا ديگر
به هيچ قيمتي چشمانم را باز نمي كنم ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ توي روزهاي دلتنگي دست و پا ميزنم
روز كوچ عزيزاني نا آشنا
دياری سرد و آلوده.... فضا سنگين
همه چيز بوي غم ميدهد.... حتي آسمان هم مهرباني را از ياد برده
شايد ..... خدا چشمهايش را بسته..... باورش كنم !!!!!؟؟؟
باور اینکه ... ما فراموش شدگان مخلو قاتت باشیم... خیلی سخته !!!
هیچ وقت دلم نخواست باورش کنم.... اما حالا......
راستی نگاه مادری خسته....همسری دلواپس...کودکی گنگ....به آسمون
دوخته شده...یا لابلای غبار گم شده....که تو ندیدی !!!!
باید این کوچ بی رحم را باور کرد....!!! خیال من می گفت: فاصله من وتو فقط یک نگاه است.....اما تو که چشمهایت را بستی...
|
|
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 17:27 توسط شهرزاد
|
|
|
معجزه......
در پرواز يك ابهام.............. با ترا شه هاي خيالي مبهم..... خوابيدم در سنگلاخ تنفس يك سكوت...... ظهورت را ديدم مستي از هواي تو همراهم شد........... باورت كردم ..... طلوع شدم......... سخت تر از درد همراهم ........... در آغوشت آرام گرفتم مرا ربودي................................ دريغ ..... دريغ داشتن روي تو اوج رخصت من بود در دستانم فرصت جوانه زد.... من در راه باز گشت.... پرواز را تجربه كردم ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ معجزه را باور كنيد..... من باورش كردم نگاه خسته بر دو دست اسيرم
اسير قطر ه هاي شفا بخش
گنگي نگاه طفل معصوم ..... در چشمانم منعكس مي شد
من مانده بودم .... به كجا مي روم ....؟
مي روم يا مي مي مانم
نه خواب بود..... نه رويا
روشن تر از روز ...... شفاف تر از باران بود
|
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:49 توسط شهرزاد
|
|
|
فرشته ی قصه هایم..... بمان
رو زگاريست ...كه ميدانم........ تو از جنس ما نيستي....... ميدانم !!! مسافر ي غريب در اين وادي پر آشوبي........ بازمانده از نسل فر شته در زميني...... فر شته ي اسير در قفس احساس..... صداقت در چشمان تو ..... ستاره ي شبهاي زمين است و مهربانيت ..... نفس هاي فرشته ي از غافله به جا مانده دستانت را به من بسپار............... من نياز مندم تا تواناترين.... ناتوان مرز گناه نوازشم دهد فرشته ي ديار من.............. بگو بگو بالهايت را كجا ...؟ كجا جا گذاشته اي من مي دانم .... عمر فرشته ها جاودانه است.......... .................................................
خيلي وقته منتظر چنين روزي هستم خيلی دلم مي خواست
قشنگ ترين كلماتو كنار هم بچينم....تا تو بخوني
اما بازم كم آوردم من زميني تو آسموني
من از جنس خاكم و تو از جنس خدايي
فقط باش .... باش ..... بذار باز هر روز صبح به عشق
شنيدن صداي تو روزم آغاز بشه.... من بد جوري معتاد تو ام !!!!
خودتم اينو خوب ميدونی!!!!! !
|
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 0:6 توسط شهرزاد
|
|