|
شاید بهانه.....
بهانه پرواز می کند ...بدون بهانه
بدنبال دنباله های بادباک خیال
می دودخیال در ابهام یک آه گم می شود
آه چی بی شرمانه در می کوبد
خواهش... التماس... آه
چه گستاخ از این خاطرات
بهانه می گیرند
شاید هم.... دلتنگ تو
دلتنگی تو .... این روزها .... یاغی شده
حریم دل ... خلوت خیال
از این همه سر کشی خسته
گم می شوم.... در بهانه هایم~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ |
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 3:58 توسط شهرزاد
|
|
|
حقیقت گمشده....
خیلی تند دویدیم روزها را... خیلی تند
زیر سایه ی خیال ... خستگی از روح اوج می گرفت
خواهش از ورق های تقویم
بازی باد با برگهای خشک بود
بر دیوار زندگی حرف دلمان را نوشتیم
باور کردیم ایمان در راه هست
اعتقاد کتاب ممنوعه شد
نگاه خسته بر اعتقاد بر باد رفته
هنوز گنگ است بر عمر
ایمان تکه تکه شده بر روی دست ها یمان
پر پر شد
و اعتقاد از این بی وفایی
رفت... تا خودش را در لابلای حقیقت گمشده
مدفون کند~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نمیشه از روزگار دلخور بود... نمیشه به دنیا بد گفت
روزگاری که خودمون ساختیم... نه شاید برامون ساختند
اما ما هم بدجوری باورش کردیم ... تاجایی که ایمان و اعتقاد به باد رفت ....... |
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 21:25 توسط شهرزاد
|
|
|
تعبیرش را نمیدانم !!!
دیشب به سراغ خوابم آمده بودی
سردم بود... از حضور تو....
تو آنطرف پرچین های چوبی
ایستاده بودی و خیره به سمت من
من از نگاه تو گریزان......
باغی پر از شکوفه......
اگر بهار بود ... پس چرا سردم بود
یادم آمد حضور تو نا خواسته بر خوابم نقش بسته
یادم آمد که زمستان آغاز شده...
اما چرا من غرق شکوفه های بهاری بودم
خودم را می دیدم .. زنی در سراشیبی سی....
وتو همچنان "جوان" و در مزه مزه سرخوشی ..."سرگردان"
زمستان و باغی پراز شکوفه
تعبیرش را نمیدانم ؟؟؟ |
|
2
نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 23:43 توسط شهرزاد
|
|
|
نامه ام را بخوان....با تو هستم....!!!
سر گشته حيران ماند ه ام از اين همه حسي كه جريان داشت
حسي كه ديده نشد ...در روزهاي باراني ...قطره هاي باران بي رحمانه بر سرش كوبيدند
در روزهاي سرد پاييزي از هراس يورش بی رحمانه برگها
در قلب كوچك گنجشك هم جا نگرفت
در تلاطم روز هاي طو فان زده ... در امواج رها شد
رها شد و غرق .... غرق در سكوت... در ابهامي كه محكوميتش رانشان ميداد
مي گفت بماند ... بماند و سكوت كند
اين قصه ی دل من است... قصه ی دل توست
من مي گويم ...نا توان از بهم بافتن كلمات
و تو .... تو آنقدر زيبا مي گويي ... كه من آماده.... براي دوباره غرق شدنم
حتي اگر باز آخرش را بدانم
صدايم كن... كه صدايت.... غريب نيست... دور نيست
صدايم كن ... كه صدايت .... با تارهاي سپيد مويم
با چروك صورتم.... با لرزش دستانم بيگانه نيست
صدايم كن .... كه صداي تو مهربان است
|
|
2
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 22:43 توسط شهرزاد
|
|