|
این روزها...
سکوت.... سکوت
غریبه نیستی... بیا
امشب تنها نیستم
مهتاب آمده...به پنجره اتاق کوبید
سکوت لرزید ... در آغوش هم
خندیدیم.... غرق شدیم
غریبه نیست
سکوت است .... دستانش را به من سپرده مهتاب ببین
بغضم ... سمفونی سکوت را زمزمه می کند
در آغوش سکوت غرق می شوم مهتاب ببین
هما غوشی من را بر سجاد ه ام
نیایش شقایق است
مهتاب....بیا .... غریبه نیستی
من...سکوت..... نیایش
*************************************
. این روزها دلم سکوت می خواهد...یک سجاده...یک عالمه نیایش.
|
|
2
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 0:29 توسط شهرزاد
|
|
|
من دلم برف می خواهد....خاطره می خواهد
روي ايوان خانه
دست در دست مادر سرد م نيست
هراس سرماي زمستانم نيست
حوض کوچک خانه از سکوت دلتنگ نيست
حوض خانه.... ماهي قرمز.... آسمان سرخ
اينجا جشن است....پايکوبي و جشن
جشن نقره ... هما غوشي برف و آسمان
تجربه ي عشق و دلدادگي
ميان دغدغه ي زندگي آدمي
در آغوش مادر..........
مبهوت ميان زمين وآسمان
اين چيست؟؟ لبخند مادر مي گفت:
بيا ... بيا بامن آغاز کن.... روي هر دانه اش خاطره ايي.....
هر ورق يادگار مي شود ...... بر روي روز گار ما................ زمستان ۱۳۸۰
|
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:52 توسط شهرزاد
|
|
|
برای عروسکم ....
دستانش رو به آسمان
نگاه ملتمسی را بدنبال خود می کشاند
تا آنجا ... آنجا که برای فاصله دیگر معنایی نباشد
نیاز شعله می کشد...عطش بیداد می کند
ابرها را بی رحمانه چنگ می زند
آسمان او ستاره ندارد
و حق او از این سیاهی
در این بیکران تباهی
که هستی را برای او رقم زده
تنها... شاید یک ستاره باشد
نه بیشتر... نه کمتراز پلکان آسمان بالا می رود
تا نزدیکترین حس بودن
تا خط مماس عاشق و معشوق
رها می شود.... دراین بیکران تباهی
می چیند آن ستاره را
تنها یک ستاره*********************************************
عروسکم بخواب... روی بالش مخمل آبیت. بخواب... روی بالهای سفید کبوتران تو این شبهای بلند.. تو این آسمان سرخ بی ستاره...بخواب دلتو بسپار به صدای تارم....به نوازش دستان دورم به قلبم که لبریز از مهر توست عروسکم بخواب پشت پلک هات فرشته ها منتظرند تا تورا با دستان مهربان خدا آشتی دهند عروسکم بخواب........ |
|
2
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 18:36 توسط شهرزاد
|
|
|
این زن ......
این زن اعتراض دارد
این خسته ا ز شب ها ....
کلافه است از روزهای سر درگم
اعتراض دارد
به تصویر دلواپسی آینه .............
تکرار دلشوره های گنگ ............
اعتراض دارد
به آن نطفه ی ناخواسته ...........
به آن چهل روز انتظار .........
که بودنش را در این دنیا ثبت کرد
اعتراض دارد
از آن خطبه که او را با یک روح ناآشنا
پیوند زده است
از آن شب خیمه شب بازی .....
از روز ی که عروسکی از جنس خودرا در آغوش کشید
این زن اعتراض دارد
به آن نگاه هرز .........
که روی او هوس هرزگی خود را جستجو می کند
به صدایی که هر روز ..........
او را زن می خواند |
|
2
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 13:49 توسط شهرزاد
|
|