تبليغاتX
مامان و گلك
 
آغازی دیگر...........

 عمری است...........

 

 که روز آمدنت را می شمارم........

 

 حتی در روز های خستگی.........

 

 شوق آمدنت بی قرارم می کند  !!!

 

 از سال های دور... که اولین بار چشمانم را نوازش دادی

 

 نمیدانم... کدام روز بود....!!!

 

 چند شنبه اش را نمیدانم !!!

 

 اما... اما تو بودی...........

 

 چه فرقی می کند !!

 

 بوی سیب...بوی گندم....بوی سبزه

 

 خانه از عطر تو لبریز  بود....

 

 مادر دیگر روی صفحه تقویم چیزی نمی نوشت

 

 خودت بودی ... شبیه خودت...نه دیروز

 

 آفتاب بود...چشمانت  برنگ خدا

 

 و مهربانیت آبی آبی بود....

 

 نه ... است..همیشه است

 

 هنوز مهربانی مثل مادر که همیشه مهربان است

 

 آغاز تو ... لبخند می آورد

 

 گاهی خیلی باریک ... اما

 

    عمری است ...

 

 که شناسنا مه ام می گوید

 

 من زاده ی  هماغوشی

 

 تو و... زمین هستم........

 

****************************

 

 

صدای مادر بود ...روی ایوان ایستاده بود ...مرا صدا می کرد

 

 اولین شکوفه درخت را که نشانم داد... با خودم گفتم: دوباره چه شده !!!

 

 نمیدانستم این دوباره ها ... دوباره می شود..می آید ... می رود

 

 و من این دوباره ها را دوست دارم....

 

 آمدنش همیشه با شوق... و رفتنش انتظاری برای آمدنش

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 23:25  توسط شهرزاد  |