شهرزاد
ميدانم ديگر رفتنی شدی.... ميدانم. امشب ... که شب نيست... بگوييم صبح بهتر است.... ميروی... ميرويد.
تمام ستاره هايم را لا بلای ابرها پنهان می کنم.... اشک هايم با هم اغوشی بالش هيچ لذتی ندارد.... رخوت و تنهايی روزهايی که می آيند در من تکرار می شود هميشه اينطور بوده.... هميشه.... شايد تقدير اين بود....
خودخواهی هايم را دفن کرده ام.... و شما را به او سپرده ام.... ميدانم .... ميدانم خورشيد مهربان است حتی حالا که ....باران را رهسپار زمین کرده
حالا با روزهای بارانی هم پشت پنجره ها.... روی غبار بخار
تنفس گرما و سرما .... اسمت را می نويسم و روبرويش به اندازهی هر شبی که می گذرد يک علامت ميگذارم...
ميدانم او مهربان است و ستاره هايم را زود به من برمی گرداند.... من ميدانم....
این متن رو شهرزاد اسفند ۸۴ وقتی برای تعطیلات عید برای اولین بار رشت نبودیم تو وبلاگم نوشته بود. برای بهار ۸۵
موقع تحویل سال همه پیش شهرزاد بودیم